قالب وبلاگ قالب وبلاگ
کلبه خیال


کلبه خیال
 
دلنوشته های رنگین من...
پيوند ها

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ توسط بهنام والی

و چه بی پایان است

باران تنهایی تو

دل من می سوزد

از نگاه دیگران

آه تو تا بیکران وجودم گسترده است

پس بفرمایید شام

تکه ای قلب

که بجا مانده از آن داغ بزرگ

و کمی طعم هم آغوشیمان

با سس دلتنگی...

 

ilav

13910209


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ توسط بهنام والی

خیلی بدى که آدما قبل از اینکه نسبت به همدیگه شناختی نسبی پیدا کنن, بخوان راجع به رفتار ها و بیانات همدیگه نظر قاطع بدن!!!

اینکه بدون حضور شخص و بدون دیدن حقیقت و فقط از روی واقعیت قضاوت کنن!!!!

امروز به عنوان شاهد رفته بودم دادسرا.... چند وقتی بود که از این مجموعه دور بودم و راحت!!! دوباره حالم و بد کرد.... ناراحت

امروز از اونروزهای قاطع منه!!! منظورم اینه که از اونروزهاییه که من خیلی قاطع برخورد می کنم... خنثی 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱ توسط بهنام والی

گاهی یک لحظه سکوت

خیس تر از باران است

گاهی یک آه ِ بلند

سخت تر از زندان است

 

گاهی انگار ِ نسیم

در هوایی مسموم

همچو رویای سراب

روح بخش یک بیابان است...

 

ilav
13910130 


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱ توسط بهنام والی

به نقل از یه دوست خیلی عزیز:

خداوندا پریشانم
کفر نمیگویم
چه میخواهی، تو از جانم
مرا بی آنکه خودخواهم
اسیر زندگی کردی، خداوندا
کاش می دانستی
که انسان بودن و ماندن
چه دشوار است
چه رنجی می کشد آن کس
که انسان است و
از احساس سرشار است...

(دکتر علی شریعتی)


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱ توسط بهنام والی

امشب می خوام بنویسم ولی نمی دونم از چی یا کجا یا کی!!!

و این ندونستن الزاما مختص نوشتن نیست!!!

مثلا اینکه صبح بلند شدم کمی کارهای روزمره و دیدم خرما که هست، آرد هم هست، ماهیتابه و روغن و گاز هم موجود داریم در نتیجه فقط کمی همت می خوام که خرما ها رو عاری از هسته کنم و شروع به پخت حلوای لذیذ مورد علاقه!!!!
خرما ها رو عریان کردم و مثل زندان گوآنتانامو ریختم روی هم تو یه بشقاب ولی دیگه هر چی گشتم همت رو نیافتم که ما بقی کارا رو انجام بده نیشخند 
در نتیجه خرما های بی نوا در یک گور دسته جمعی موندن و الان دارم دونه دونه می نوش جانم چشمک بفرمایین خرما..


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱ توسط بهنام والی

خوشبختی ما در سه جمله است:

1: تجربه از دیروز
2: استفاده از امروز
3: امید به فردا

ولی ما با سه جمله زندگیمان را تباه می کنیم:

1: حسرت دیروز
2: اتلاف امروز
3: ترس از فردا

 

دکتر علی شریعتی 


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱ توسط بهنام والی

بالاخره پس از مدتها تلاش بی وقفه البته در راستای متقاعد کردن خودم من باب تعویض جناب ویندوز و البته در راستای تعریض مسیر عبوری حضرات محترم فرکانس از انواع عبوری در سی.پی.یو و  والده ی برنده(مادر برد) و غیره...نیشخند

عوضش کردم زبان

اونم با چه لحنی.... :)))

ولی اول بدبختیمه !!!!!!! همیشه از اینکه مجبور باشم برای استفاده از هر نرم افزار کلی بگردم و نسخه ی نمیدونم چی چی... گیر بیارم تا قابلیت اجرا داشته باشه اون مثلا نرم افزار متنفر بودم و بالاخره یقه م رو گرفت کلافه

ولی دیگه وقتش بود که پی.سی ِ بیچاره در دام عشق یه نرم افزار سیستم عامل گیر کنهزباننیشخند

اینم از شکست سکوت... چشمک


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩۱ توسط بهنام والی

بفرمایید یه لقمه سکوت...


نوشته شده در تاريخ جمعه ٤ فروردین ۱۳٩۱ توسط بهنام والی

می خوام از روز عید قربان براتون بگم و اتفاقی که واقعا منو دچار تغییر کرد, البت من قبل از این اتفاق نیز همیشه کار خودم رو انجام دادم ولی چند وقتی بود که داشتم تبدیل می شدم به موجودی که کارهایی  رو انجام بدم که شاید با ندای دلم سازگار نباشه!!!!!!!

و اما اصل ماجرا:

روز عید قزبان که الان دقیقا تاریخ تقویمیش رو نمی دونمنیشخند طبق معمول خودم و سایه ی عزیزم نشسته بودیم  رو مبل و اتفاقی داشتم تلوزیون نگاه می کردم, بلند شدم که برم یه لیوان نسکافه درست کنم که سرم گیج رفت...
تو لحظه ی آخر تونستم خودم رو به سمت مبل کج کنم و .... شتلق..پرت شدم رو مبل... سبز فقط ضربان قلبم بود و صدای تلوزیون...
لحظه ای گذشت و ضربانی در کار نبود______________________
تمام زندگیم, هر آنچه از کودکی تا اون لحظه تو ذهنم بود مثل برق از جلوی چشام گذشت... استرسوقت تمام
همچنان تلوزیون داشت قرقر می کرد و خبری از ضربان نبود...
کل بدنم شده بود مثل یخ... هیچ حسی برای حرکت نداشتم, تنها کار من فکر کردن به خاطراتم بود, حتی نمی تونستم چشامو بچرخونم و تنها حرکت غیر ارادیم اشکی بود که از چشام سرازیر شده بود...
تمام کسانی که تو زندگیم نقشی رو ایفا کرده بودند اومدن و رفتن و هیچ اتفاقی نیفتاد حتی مادرم... تنها یک چیز بود که از اولین روزای زندگیم با من بود و هنوز... قلب
وقتی به ماشین و دریفت فکر کردم خوشمزه جناب ضربان وارد شدندهورا
و دوباره زندگی آغاز شد...نیشخند
وقتی به زندگی برگشتم تا چند دقیقه توان حرکت نداشتم ولی رفته رفته آروم شدم و....

این تولد دوباره رو به فال نیک گرفتم, مخصوصا اینکه درست توی روز عید قربان این اتفاق افتاد...

خدایا ازت ممنونم 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢ فروردین ۱۳٩۱ توسط بهنام والی


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٠ توسط بهنام والی

مرداب به رود گفت:

چگونه زلال شدی؟

رود گفت:

من گذشتم، تو هم بگذر...


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠ توسط بهنام والی

چند روزی بود که روح و جسمم درگیر یکسری مسائل حاشیه ای شده بود!!!

حال خوشی نداشتم!!!

میومدم خونه یه نگاه سریع السیر به کلبه مینداختم و می رفتم دنبال بازیم... نیشخند

الان اومدم و در کلبه رو باز کردم و دیدم یکی از دوستای خیلی خیلی خوبم نظر داده!!!

انقدر خوشحال شدم که اشتهام باز شد و الان می خوام برم یه غذای خومشزه(بله می دونم) همون خومشزه درست کنم و بزنم بر این بدن نحییف =))

بفرمایید شام؟؟؟ مژه خوشمزه


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠ توسط بهنام والی

چقدر خوبه

قصه گفتن

شعر خوندن

راه رفتن

چقدر خوبه

روی ساحل

توی نم نم

با نگاه باز، خفتن...

ilav

13901207


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠ توسط بهنام والی

سی روز پیش درخواست adsl دادم یه کارمند یوخولی که البته و طبق معمول از جنس مونث می باشد است به من می گه آقا برو وصل بشه باهات تماس می گیرن!!!! بیست روز بعد قبض تلفن اومده و هزینه adsl توش اومده رفتم مخابرات می گم من ÷ول چیز نداشته و ندیده رو چجوری بدم؟؟؟ می گه بیست روزِ که داری!!!! اینش بماند!!! با هزار بدبختی تونستم کانکت بشم در حد سه دقیقه که البته با اینترنتی که شرکت مخ خرابات تهران در اختیار ما قرار می ده فقط می تونی بوی کانکت شدن رو استنشاق کنی !!!! خبری از صفحه ی اول گوگل هم نخواهد بود!!!! زنگ زدم پشتیبانی 1899 تلفن گویا می گه شماره تلفنت رو بزن تا اجازه بدم حرفتو بزنی !!!! شماره رو وارد کردم می گه شماره ی شما در سیستم موجود نیست!!! فرداش زنگ زدم بازرسی می گه اون سیستم مشکل داره بزن 2828!!! زنگ زدم البته منظورم اینه که اونقدر زنگ زدم که شماره های رو کیبورد تلفن پاک شد!!! بالاخره بعد از گذشت حدودا 8 ساعت یکی جواب ما رو داده!!! می گه کانکشنت رو عوض کن دایال آپ برو....

با هزار بدبختی خودمو رسوندم به قله ی رفیع اینترنت!!! بعد از گذشت یک روز قطع شده و الان هم تنها صفحه ای که باز میشه صفحه ی اول گوگله!!! مجدد زنگ زدم به همون مراجع ذی صلاح!!! فرمودند مشکل از اینترنت نیست مشکل از سرعته!!! (نهایت جواب بود...) می گم من پول دادم که مشکل سرعت نداشته باشم می گه آقا من نمی دونم تا کی اینجوریه مشکل سراسریه و باید سر کنی!!!!

و اینجا بود که یادم افتاد

اینجا ایران است

فلاتی جغرافیایی

اینجا ایران است

کشوری آسیایی

کز سر نیرنگ، همیشه ویران است

آری اینجا ایران است

دم میزنند در آن

از صمیمیت و بی ریایی

اینجا کشوریست، فصل هایی دارد

اینجا، باران زیاد می بارد

اینجا ایران است

افتخارش دانشوریست

وصف حالش، قوم بربریست

اینجا ایران است

ماه هایش، رنگیست

قسمت دلدادگانش...

چه بگویم، دل تنگیست

اینجا ایران است

که زدست قوم خویش

از پای بست ویران است

سه هزار سال پیش

متمدن بوده

شایدم نتوان گفت

با خیالی آسوده

چند دلاور داشته

که به پاس عدل و داد

افتخار انباشته

اینجا ایران است

سرزمین لطف و رحم

مردمی فرخنده حال

اما، دارای زخم

اینجا ایران است

ذهن مردم بسته نیست!!!

پر توان، چون هسته ایست!!!

اینجا ایران است....

ilav


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠ توسط بهنام والی

پرتقال خونی(تو سرخ) گرفتم، دریغ از یه قطره خون...

فکر کنم تالاسمی ماژور داره

=))))))))))


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٠ توسط بهنام والی

گاهی شرایط اونقدر خوبه که می تونی بال هاتو باز کنی و همینجور پرواز کنی...


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠ توسط بهنام والی

گفتم غم تو دارم

گفتا سر نهارم

گفتم که ماه من شو

گفتا... ایشششششش...... گم شو

گفتم خوبرویی

گفتا که داند این را

گفتم خیلی دورویی...

خندید و گفت... بیراه

ilav


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۱ شهریور ۱۳٩٠ توسط بهنام والی

بازم دلم گرفته

تو این داغ تابستون

بدون ابر می بارم

مثه صدای بارون

نمی دونم چی می گم

نمی دونم چی می خوام

تو این دنیای واژگون

بازم دلم گرفته

تو این هوای سوزان

کاش می شد، بشکنم

مثه موج خروشان

تو این آفتابیه روز

دلم پر بخاره

نمی دونم فصل من

پاییزه یا بهاره

دلم شده مثه شمع

با یه جرقه، هر بار

مثه یه اشک می باره

بازم دلم گرفته

مثه هوای بارون

دلم می خواد بریزم..

از انتهای ناودون...

ilav

11/06/1390


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۱ شهریور ۱۳٩٠ توسط بهنام والی

یه روزی یه پسری رو می شناختم که خیلی به خودش مطمئن بود ... البته بهش حق می دم ... ولی خب اون پسر قصه ما برا خودش بروبیایی داشت... خونه ای، خونواده ای، ماشین و سرپناهی داشت....

این پسر قصه ما با کلی امید و آرزو برا خودش کار می کرد... هر از گاهی با ماشینش... به قول امروزی ها... یه عالمه حال می کرد...

آخ که چقدر حافظه ام ضعیف شده.... یادم رفت بگم که این قصه ما مال کیه!!! خونش کجاست؟ چند تا بچه که مال قدیما بود ولی چند تا سرگرمی داره!!!!

می خوام باز کنم یه سری حرف رو که مدتهاست مونده تو دلم... قصه ای رو براتون بگم از یه آدم که با یه دروغ چه آورد به روزگار....که دیگه حالا شده خود عمو یادگار....

نمی آی تو غار غااار غاااااار غااااااااااااااااار..... اینم همون کلاغه بود که همچنان تو راهه و هنوز بعد از خدا سال سفر نرسیده.... نیشخند

@};-


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۱ شهریور ۱۳٩٠ توسط بهنام والی

سلام

نمی خوام بگم ساعت الان 2:36 شب و من از هشت صبح رفتم سر کار و الان رسیدم خونه و خسته ام و باید دوش بگیرم و یه چیزی درست کنم و بخورم و بخوابمو فردا صبح هم ساعت 7:30 بیدار شم و برم جایی... نیشخند واااااییی نفسم گرفت بس که یه ریز گفتم...نیشخند

ولی چون قول دادم که بیام اومدم و البته دیگه هم سعی می کنم چوپان دروغگو نشم.... پس سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااام چشمکقلب


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۳٩٠ توسط بهنام والی

سلام به دوستای گلی که این چند وقت حضورشون شور و شوق زندگی، کلامشون نور دیده و صمیمیتشون بوی خوش صداقت رو تو این کلبه برپا کرده....

منم برگشتم ... ولی انشالله با ورژن جدید...

خبر اینکه به زودی با یه تغییر بزرگ مواجه می شید....

در ضمن دوستانی که عضو فیس بووک هستند خوشحال می شم اونجا هم زیارتتون کنم...

Behnam.Vali

نیشخند@};-


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۳٩٠ توسط بهنام والی

سفری باید رفت
بی رقیب، بی کوله بار
سفری دور و دراز
سفری بی انتها
بی پرش، بی پرواز
راه بر من دور است
و در آن تاریکی
نور را می بینم
و درون خیل خود
با صد امید و آرزو
قطره ای می چینم
آری اینجا دور است
سرزمینی بی نور است( راه من بی نور است)
لیک، من با یادم
و در این تاریکی
با خدای دل خویش
همچو بادی، در سکوت
بی مهابا، فریادم...


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۳٩٠ توسط بهنام والی
تا وقتی زنده ای در قبال کسی که عاشقش کردی مسئولی!!!!!!!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠ توسط بهنام والی

فکر می کردم که فراموش شدی

رفتی و با رفتن تو

تو وجود من همیشه

دیگه خاموش شدی

نمی خواستم کم بیارم

یا که اون قفل سکوت و

به روی پاهات بذارم

فکر می کردم دیگه مردی

برای خیال خامم

نمی دونستم که بردی

با خودت، وجود و کامم

دوباره خوابتو دیدم

توی خواب رنگ پریده م

توی اون چشای غماز

رنگ خوشبختی رو دیدم

کاش می شد، دوباره برگشت

به همون روزای ساده

توی جاده ی دماوند

نه با ماشین، بلکه با

پای پیاده.......

ilav

خرداد1390


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط بهنام والی

Application e vojoodam

daroone ghaar rafte

golobolhay sefidesh

baraye war rafte

rang e CAM e siahet

be hard e man neshaste

nofooze virus e to

filter hamo shekaste

rag hay khoni e man

collestrol gerefte

ba didanet negaham

left shift, scroll gerefte

ba didanet vojodam

delete o shift o engar

ba control gerefte

dastaye moushvarat

premission hamo baste

tanasobate caset

ba sector ham neshaste

virus e ba to boodan

baram charbie khoone

khiale labkhande to

reflection e, be khoone

yadet baray rooham

insection mimoone

ba didanet, azizam

ye test dadam inbar

migan ke in tan e man

S.S.SCROLL gerefte, engar

ba ye click be rooham

negato send kardi

ba on negah e shiva

delam ro fent kardi

in roohe khasteye man

windows nyaz dare

bad sector hay hardam

bi to nadare chareh

 

ilav


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط بهنام والی

سلاااام

بالاخره اومدم که بنویسم، بعد از کلی نبودن

اومدم که بنویسم از چیزایی که دور آدم و احاطه می کنن و آدمو کلا عوض می کنن!!!

زمانی که ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند، تا برای تو مشکلی رو در خاک بکارند!!!

از بس که ابر و باد و مه خورشید و فلک بی کارند، وقتی هم که در اوج عصبانیت باشی می گی اینا می خارند!!!

خلاصه این که گاهی اوقات همه چی بر علیه توئه و هیچ کاری از دستت بر نمی آد!!!

می خوای کاری بکنی و لی می شی مثل شخصی که افتاده تو باتلاق و هر چی تکون می خوره بدتر فرو می ره!!!

بزرگی می گه تا باد مخالف نباشه هواپیما به پرواز در نمی آد.... ولی گاهی اوقات انقدر باد تند می وزه که هواپیما نه تنها نمی تونه پیش بره بلکه به عقب هم کشیده می شه!!!

خلاصه اینکه تو قایق که باشی اگر باد نیومد کمکت کنه نگران نشو چون قراره یه توفان بیاد پدرتو درآره!!!

اگه با کشتی تو توفان گیر کردی بازم نگران نشو چون توفان همیشه بعدش آرامشه!!!

حالا ما کی قراره به این آرامشه برسیم خدا می دونه و محارمش!!!

چند شب پیش داشتم قدم می زدم که یه لحظه منظره پیاده رو نظرمو جلب کرد، یه پیاده رو پر از شاخه و سنگهایی که هر کدوم نمادی از مشکلات روزمره بود!!! شاخه هایی که آویزون شده بودن تا نذارن به انتها نگاه کنی!!! هوایی که شاید نمادی از تاریکی های جلو چشمون و نادیدنیه روزمره باشه!!! و انعکاس نور یه تابلو راهنمایی که با عبور ماشینا مثل یه فانوس دریایی برام چشمک می زد!!!

همهمنو به یاد این انداخت که هر چه مشکلاتم بیشتر می شه برا این نیست که من از پا در بیام برا اینه که من مصرانه تر به راهی که خودم انتخاب می کنم و یا کرزدم ادامه بدم تا به آرامش بعد از توفان برسم!!! اونم در اوج و نهایت پروازم!!!

امروز سه شنبه ی اردیبهشتی ی که هنوز اولشیم یعنی ساعت رو یک و پنجاه و دو گیر کرده

چشمک @};-


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط بهنام والی

یه روز بهاری.....

هوایی نسبتا خنک...

آفتاب از هرجایی ... به چشم می خورد...

سکوت در لای درختان به قعر آرزوها نگاه می کرد....

یک جمعه ... از بهار.... جمعه ای که در سالنامه جاری مملکت به روز شوراها نامگذاری شده.....

پرندگانی لای شاخه های درختان نزدیک خانه می رقصند و آوازی از صمیمیت وجود می خوانند....

کلاغ ها در حال بازی با یکدیگرند...

گربه های محل به دنبال رزق خود از این پشت بام به آن پشت بام...

همه چیز آرام و لذت بخش....

{فریاد سحر خیز ترین همراه من در آسمان غوغایی به راه می اندازد}

ساعت فریاد می زند که دیر شده.... بلند شو.....

آری .. صبح جمعه قرار بود به اتفاق یکی از دوستان به کوه بروم...

با کوله باری از امید به راه افتادم.... با کوله ای نه آنچنان چاق

{خیابانی خلوت... هر زگاهی خودرویی آرام عبور می کند..}

رسالت؟

بالاخره سوار می شوم البته راننده نمی گذارد کوله ام را همراه داشته باشم و به ناچار آن را در صندوق بار(صندوق عقب) می گذارم...

وقتی پیاده شدن یک لحظه فراموش کردم که باری همراه داشتم و راننده هم عاشقتر از من ..... رفت ... تا متوجه شدم خودرویی در کار نبود...

باز به راهم ادامه دادم .... آخرین لحظات بود که بالاخره رسیدم و .... همراهم را ملاقات کردم...

با هم به راه افتادیم....

بار اولم بود که بعد از این همه سال گلابدره را امتحان می کردم....

چه جای زیبایی .....

صدای طبیعت .... خشونتی دلنشین..... آواز زندگی ..... همراهی هم صدا....

همگی باعث شد تا یکی از ماندگارترین روزهای عمرم را تجربه کنم!!!!!!!

ای کاش همواره این روزها تکرار شود....

@};-

ilav


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط بهنام والی

اینم یه میتینگ فرهنگی

 

زمان :   جمعه ۱۶ اردیبهشت ماه ۱۳۹۰

مکان : خیابان شهید بهشتی .نبش میرعماد . روبروی مصلی تهران . ساختمان گلدیس .

ساعت :  ۹٫۳۰ صبح

آوردن هر چند نفر همراه بلا مانع است

به امید دیدار همگی شما عزیزان

 

شاید بپرسین که چیه و چی شده ولی باشگاه هواداران از وبلاگنویسان دعوت کرده که تو این تاریخ دور هم جمع شن و همگی برن نمایشگاه کتاب

من هستم!!! از الان حاضررررررررررررررررررررررررررررررر

امیدوارم همه شما دوستای عزیزم رو ببینم اونجا!!!


نوشته شده در تاريخ شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠ توسط بهنام والی

آبی عشق، اعتماد

رنگ خوشبختی، {ههه} ضماد

شور، تنعم، رهبری

سبز، فلسفه، ساغری

رنگ قرمز، راحتی

فیلسوف قرن پاپتی

شعر، منطق، حس نو

آغاز یک، بازم زنو

خواب، خنده، خام خام

هوش، پرنده، پشت بام

ilav

1387/11/13


نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٦ فروردین ۱۳٩٠ توسط بهنام والی

فقط همونی که هستی باش


.: Weblog Themes By Pichak :.



Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
قالب وبلاگقالب وبلاگ